اشتباه
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

با یه اشتباه مضحک قالب وبلاگم پرید!

شاید زیاد مهم نباشه، ولی اون تقریبا اولین قالب وبلاگی بوده که ساخته بودم. خاطره‌انگیزناک بود.


 
اسباب کشی
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ما هم از این خونه‌ی کلنگی رفتیم...

کاش میشد به همین راحتیا از خونه‌ی کلنگی دل رفت

 خب چیه مگه؟ همیشه موقع خدافظی گریه‌ام می‌گیره... دست خودم نیست که

این هم منزل نو


 
حکايت عشق و عاشقی
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۸ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

۱۷/۸/۸۵

آقای پناهیان تو یکی از سخنرانی‌هاشون، معتقدند که اصلا عشق یکی بیشتر نیست، اون هم حقیقی؛ اصلا از نظر ایشون ما عشق مجازی نداریم!

استدلالشون هم این بود که عاشق دوست داره معشوقش رو به همه‌ی عالم نشون بده و دوست داره که همه‌ی عالم هم معشوقش رو دوست داشته باشن... بعد می‌گفتن شما کدوم مردی رو میشناسین که حاضر باشه همه‌ی عالم (از مرد و زن)، بیان و زنش رو دوست داشته باشن و یا کدوم زنی رو میشناسین که بیاد به عالم اعلام کنه که مرد منو دوست داشته باشین!

من که زیاد این استدلال و این حرف به دلم ننشست! لذا فعلا در همان حال حیرانی به سر می‌بریم

***************************

بعضيا ميگن: عق‌ام مي‌گيره از هر چی عشق و عاشقيه!
اين روزا تا ميشنوي يكي عاشق شده، يا خندت مي‌گيره يا توي دلت طرف رو ملامت مي‌كني كه اين حرفا يعني چه؟!
اصلا به ازدواج بر مبناي عشق خيلي ارادت نداريم... بچه مذهبي‌ها هم كه الحمدالله چون تا قبل از عروسي همديگه رو (خوب)نديدن، تازه از بعد عروسي شروع مي‌كنن به عاشق شدن!!!
ولي انگار قبلنا، عشق همچين يه جوراي ديگه بوده... و الان بچه‌بازي شده!!!
خلاصه آخرش ما نفهميديم، عاشق شدن خوبه يا بده!
دبير ادبياتمون از عشق شيرين و فرهاد مي‌گفت... وقتي از خوب بودن يا نبودنش پرسيدم، گفت: اين يه عشق پاك بوده!
عشق پاك؟؟؟
عشق پاك و غير پاك رو چطور ميشه از هم جدا كرد؟
اصلا عشق يعني چي؟!
اگه مي‌دونستم عشق معنيش چيه، لابد مي‌تونستم جواب اين سوال رو بدم كه: آيا تا به حال عاشق شدي؟!
عاشق؟!
البت كم نديدم كسايي رو كه تا همچين بحثي ميشه، سريع ميگن: آره! عاشق خدا! عاشق ننه بابامون! عاشق نوشتن! عاشق روندن! عاشق قورمه سبزي!!!...
ولي اينا به دل آدم نمي‌چسبه!
عاشق خدا بودن هم كه طبيعيه! تو ذاتته. نميشه نباشه...
...
يا مثلا ميگن عشق مجازي؛ عشق حقيقي... عشق‌هاي خيابوني هم كه الانه تو بورسه!
حقيقي و مجازي بودن يعني چي؟
باز هم شنيدم كه ميگن، عشق اگر الهي باشه، اون خوبه و حقيقي. ولي كدوم عشق خداييه؟ اوني كه يهو دلت مي‌لرزه واسه اسم يكي، مجازيه یا حقیقی؟
...
خوندم كه شهيد همت و يه جورايي هم شهيد چمران اول عاشق زناشون مي‌شن و بعدا از اونا بعله مي‌گيرن! شهيد همت كه ديگه حسابي عاشق بوده.. ولي پيِ عشقش رو گرفت و بهش رسيد...
اما يه‌چيزي رو خوب مي‌دونم. اگه عاشق بشي (حالا با هرتعريفي كه از عشق داري) و اون عشق برات بشه بُت، بشه خدات، اين يخده ايراد داره!
خب... اگه اين‌طوري نباشه، اگه فكر و ذكرت معشوقت نباشه، اونوقت اين با دوست داشتن چه فرقي داره؟؟؟!!!
...
حالا چي شد كه ما ياد عشق و عاشقي افتاديم؟ ديديم درويش مصطفي(؟) مي‌گه: تنها بنايي كه بلرزد محكم‌تر مي‌شود، دل است! دل آدمي‌زاد... بايد مثل انار چلاندش تا شيره‌اش دربياد... عاشقي كه هنوز غسل نكرده باشه، حكما عاشقه... نفسش هم تبركه!
يا علي مددي!


 
جبر و اختیار... یا منطق یه دیوونه‌ی حیروون
ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

جبر و اختیار یکی از مباحث کلامیه که از دوران دبیرستان باهاش آشنا مي‌شی و شبهه و پاسخ شبهات مربوط به اون رو یاد مي‌گیری و بعدها اين مبحث ادامه پیدا مي‌کنه و تو خیلی زبر و زرنگ و تند و فِرز به کسایی که این شبهه رو مطرح مي‌کنن جواب مي‌دی.
ولی وای به حال اون وقتی که خودت دچار شک و تردید بشی و نتونی خودت جواب خودت رو بدی... اون وقته که یا باید دندون رو جیگر بذاری بلکه جوابتو  یه روزی یه جایی پیدا کنی؛يا دست به دامن رفقات بشی و از اونا کمک بخوای... یا از روي ناچاری و تنهایی پناه ببری به وبلاگت، تا بلکه یه دو تا آدم چیز فهم دردت رو بشنون و یه جوابی بهت بدن.
و وای از اون وقتی که از وبلاگت هم جواب نگیری. اون وقته که شاید دست به دامن یه دو تا تالار گفتمان بشی و مخ چند تای دیگه رو به کار بگیری... و باز هم اگه جواب نگرفتی دیگه بزنی به سیم آخر و بری سراغ آدمای چیز فهم دور و برت... آدمايي كه یا تو بهشون میگی استاد یا یه عده‌ي دیگه.....
اما اگه از این راه هم به جواب نرسیدی دیگه باید یا منتظر معجزه بمونی یا دیگه دیوونه باشی که خیال کنی مختاری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب، یه مروری مي‌کنیم روی مسئله‌ي جبر و اختیار:

ما مي‌دونیم که مختاریم! و مي‌دونیم که تا خدا نخواهد آب از آب تکون نمي‌خوره. یعنی وقتی ما اراده کنیم؛ تا خدا اراده نکنه، اراده‌ي ما کار به جایی نمي‌بره!!!!
این هم مي‌دونیم که بعضی از اراده‌ها در طول هم‌اند و بعضی در عرض هم هستن و اراده‌ي خدا در طول اراده‌ي ما است و  از این جور چیزا....‌
خب ما کار به ایناش نداریم. گیریم که با این مسائلش کنار اومدیم....
مي‌ریم سر اصل مطلب که کمتر ازش صحبت مي‌شه....

واقعا این اختیار ما تا چه حده؟

از من بپرسی میگم در حد چیزای خرد و کوچیک زندگی.... من مي‌تونم تصمیم بگیریم که اینو بخورم یا نخورم.... خونه‌ي فلانی برم یا نرم... بگم یا  نگم و یه چیزایی شبیه به این....
ولی تو تصمیمات بزرگتر زندگیم چی؟!!!!!
باید بشینی و ببینی چی برات مقدر شده!
اِهه! پس من چی؟ پس اراده و نظر من چی؟!!!
هیچی!
کشک؟؟؟!!!
نه! البته نه که کشکِ کشک!!! تو اگه خوب باشی و اون کارایی رو که خدا ازت خواسته انجام بدی، مي‌تونی امیدوار باشی که خدا خودش وسیله‌اش رو برات جور ‌کنه!!!! البته اگه برای خوب بودن نیاز به چیزی داشتی که از دستت خارج بود، باید صبر پیشه کنی و تقوا؛ تا بلکه در آینده خدا هر وقت که صلاح دید خودش برات ردیفش کنه!....

آقا جون!
من این حد از اختیار رو برای سعادتم کافی نمي‌دونم! مشکلیه؟

 مثلا چرا ما هیچ اختیاری در مورد تولدمون، زمانش و شرایط خونواده‌ای رو که درش به دنیا مي‌آیم نداریم؟

 هیچ اختیاری در مورد پدر و مادرمون نداریم!
همین برای یه عمر سعادت یا یه عمر بدبختی کافی نیست؟
بعله! مي‌دونم که آدمای زیادی بودن که پدرشون نوح بود و از مغرقین شدن و برعکسش آدمای زیادی بودن که تو دامن فرعون بزرگ شدن و موسی از آب دراومدن....
از من مي‌پرسي مي‌گم اینا استثنائاتن.... شما اکثر رو ببین....

 یا مثلا قضيه‌ي ازدواج رو ببین!
تو توی انتخاب همسرت، اگر هم به ظاهر مختار باشی، توی خوشبختی و بدبختی بعدش مجبوری، مجبور! چون همونی می‌شه که خدا خواسته.... هر چی هم مي‌خوای اول کار موشکافی کن و ذره‌بین به‌دست برو دنبال عیب و ایرادها، یا خوبی‌های طرفت..... آخرش باز هم معلوم نیست اونی بشه که تو مي‌خوای.

این جور اختیار و انتخاب بیش‌تر شبیه به وقتیه که بچه بودی و بابات سکّه رو مي‌داد دستت و تو رو بغلت مي‌کرد و تا پای صندوق صدقات بالا مي‌بردت و مي‌گفت بنداز توش... و بعد کلی آفرین و باریکلا مي‌کرد که بچه ام ثواب کرد...
این یه اختیار محدود و بچه‌گونه است...
با این یه ذره اختیار نمی‌شه راهی رو رفت که مي‌خوای... این طوری راهی رو مي‌ری که باید بری!!!!
کافیه بهشت یا جهنمت مقدر شده باشه، تو دیگه خودت رو تیکه تیکه هم کنی راه به جایی نمي‌بری....
اگه تقدیرت دوری از خدا باشه، همینه که هست. مانع پشت مانع... جوابش هم فقط یه کلمه است: «آدم شو؛ حرف گوش بده تا خدا راه درست رو نشونت بده و اگه صلاح دونست وسیله سازت باشه»....
اگر هم مقدرت قرب خدا باشه، بخوای بری مجلس گناه ماشینت پنچر میشه و نمي‌رسی... بخوای غیبت کنی، یه چي مي‌پره پس گلوت، يا یه آدم وقت نشناسی، یه چیزی مانعت میشه...

 اصلا چرا ما نمي‌تونیم زمان و عصر زندگی‌مون رو خودمون مشخص کنیم؟!
شاید من دوست داشتم تو زمان حضرت نوح یا زمان حضرت سلیمان؛ یا عصر یکی از ائمه‌ي پیشین زندگی کنم!
من دوست داشتم تو زمان یکی از ائمه‌ای باشم که برای دیدنش و شنیدن صحبتاش و شرفیابی به حضورش، نیازی به خودسازی و تهجد نبوده و برای گفتن درد دلت و شنیدن جوابت، نیازی به داشتن گوش دل و واسطه و قلب پاک و این جور چیزا هم نبوده....

اصلا اگه من مختارم پس چرا نمي‌تونم هر زمانی که اراده کردم امام غایبم رو ببینم؟! مگه نه این که خدا به خاطر حفظ جون ایشونه که امر به غیبت کرده؟؛ پس خدایی که مي‌دونه من قصد جون امامم رو ندارم، چرا اینقدر احتیاط مي‌کنه و نمی‌ذاره من به حق طبیعی خودم برسم؟
اصلا این یه تبعیضه که معاندها و دشمنای ائمه‌ي پیشین مي‌تونستن امام رو ببینن و تو ـ‌که اگه از محبین امام نباشی، قطعا از معاندین هم نیستی‌ـ نمي‌تونی امامت رو ببینی!!!!!!!!

گاهي ميگن تو خودت همه‌ي اين چيزا رو انتخاب كردي! مي‌پرسي: من؟كي؟ ميگن قبل از تولد، تو عالم ذر!!! من ميگم اولا كه من كه يادم نمياد همچين اشتباهي كرده باشم. ثانيا هيچ آدم عاقلي رو ديدي كه بين سعادت و شقاوت دومي رو انتخاب كنه؟! چطور ممكنه كه يه نفر كه فاقد ماديات و محدوديات ماده هم هست (تو عالم پيش از تولد) و در نتيجه همه چيز رو بسيار بهتر و روشنتر مي‌بينه؛ بياد و زندگي‌اي رو انتخاب كنه كه نتيجه‌اش سيه‌روزي ابدي باشه؟!

 ای خدا........
من خیلی کوچیکم و ناتوون..... من هیچ تصميم بزرگی رو توی زندگیم نمي‌تونم به خواست خودم بگیرم.... من نمي‌تونم خودم به اراده‌ي خودم، وسیله‌ي تقرب رو فراهم کنم.... من هیچ اختیار خاصی از خودم ندارم....
خدایا من توی تک‌تک کارام به تو محتاجم و وابسته....
اصلا من جواب سوالم رو نمي‌خوام که ما مختاریم یا مجبور...
فقط تو یه نظری بکن و خودت به رحمت واسعه‌ي خودت منو ببخش و به فضل و کرمت اين قطره‌ي ناپاك و سرگردون رو به درياي پاك و عميق وجودت برسون.
من دوست ندارم برای همیشه کوچیک بمونم....
من دوست ندارم در حسرت شنیدن جوابی از امامم بمونم....
من دوست ندارم تنها باشم....
خدایا! من فلسفه نمي‌خوام؛ عرفان مي‌خوام... عقل نمي‌خوام؛ دل مي‌خوام... فکر نمي‌خوام؛ عشق مي‌خواهم... عشق....


 
← صفحه بعد